گفت و گوی امیر پریزاد با منوچهر یزدی
25 اردیبهشت 1397

گفت و گوی بی پرده با آقای منوچهر یزدی

سخنگوی حزب و عضو شورای عالی رهبری حزب پان ایرانیست


ضمن سپاس از این که دعوت مرا پذیرفتید. در تاریخ ایران پرسش هایی وجود دارد که تاکنون به صورت جامع پاسخ نداده شده است و در این زمان لازم دیده می شود که تمامی این ابهامات در یک گفت و گو، توسط شخصیتی که در آن زمان حضور تاریخی و مسئولیتی داشته است، برطرف شود.

همانگونه که آگاهی دارید این روزها بحث محمدرضا شاه و نظام پادشاهی بر سر زبان هاست. برای همین منظور تلاش می نمایم تا با طرح پرسش هایی این ابهامات برطرف شوند.


اجازه بفرمایید با این پرسش شروع کنیم که محمدرضا شاه پهلوی چرا تلاش می کردند تا به روحانیون نزدیک شوند؟

پاسخ:

باید توجه داشته باشیم که نهاد روحانیت در ادوار مختلف به اقتضای شرایط سیاسی و اجتماعی، نقش های گونا گون و متفاوت در جامعه ایرانی داشته است. روحانیتی که امروز در یک کشور بزرگ به حکومت نشسته و در محاسبات بین المللی ادعای جهانی شدن را یدک می کشد نمی تواند و نباید با نهاد روحانیت عصر صفوی و دوران قاجار و یا زمان پهلوی مقایسه گردد.

شاه اسماعیل بعد از اعلام رسمیت دین تشیع در ایران و تاج گذاری در شهر تبریز، از علمای جبل عامل دعوت به عمل آورد و اینان با حمایت شاه صفوی به تشکیل نهاد روحانیت پرداختند که زمینه های احترام و ترویج و تبلیغ تشیع امامی برای عالمان دینی فراهم ساخت. از دیگر اقداماتی که به منظور گسترش فرهنگ شیعی در میان مردم انجام می گرفت، برگزاری آیین ها و مراسم مخصوص مذهب شیعه در شهرها همچون جشن غدیر، جشن میلاد حضرت مهدی، مراسم عزاداری و مجالس روضه خوانی برای شهدای کربلا و سینه زنی، قمه زنی و نذر و نذورات که در گذشته سابقه نداشت؛ توجه و اهتمام ویژه ای به امور اماکن مذهبی و زیارتگاه های شیعه و امامزاده های سراسر کشور مورد بازسازی و مرمت قرار گرفت و املاک وسیعی وقف آن ها گردید، سب و لعن خلفای سه گانه به همراه کشتار، تعقیب و آزار سنی مذهبان ایران که با هدف وادار ساختن آن ها به پذیرش مذهب شیعه انجام می گرفت، تأثیرات بسیاری بدی بر روابط ایران با همسایگان سنی مذهب آن، یعنی امپراتوری عثمانی در مغرب و دولت ازبکان در مشرق بجا گذاشت که نتیجه آن جنگ چالدران و شکست شاه اسماعیل در سال 920 هجری بود که باید آن را از خونین ترین جنگ های ایران و عثمانی دانست. اقدام شاه اسماعیل در رسمیت بخشیدن به مذهب تشیع در ایران، علاوه بر آنکه باعث تشدید بی سابقه اختلافات مسلمانان شیعه و سنی گشت، «وحدت مذهبی ممالک اسلامی را که تا آن دوران باقی مانده بود از میان برد و زمینه تجزیه آن محیط پهناور و یگانه جغرافیایی را فراهم ساخت به گونه ای که میرویس افغان با مراجعه به علمای مکه و مدینه فتوای خروش علیه شیعیان صفوی را کسب و پس از تهیه مقدمات و فراهم ساختن نیروی متعصب سنی به پایتخت ایران حمله و بالاخره محمود افغان به سلطنت صفویان پایان داد و هرج و مرج و ناامنی سراسر کشور را فرا گرفت و نهاد روحانیت با سوء استفاده از خلاء قدرت سیاسی به تقویت خود و جلب و جذب ستمدیدگان پرداخت و در نقش پناهگاه توده ها ظاهر گشت، اما زمینه جدایی افغانستان و سرزمین های سنی نشین شرق و غرب ایران در دوره قاجاریه فراهم گشت.

دوره قاجار با استفاده از ضعف حکومت مرکزی و عدم لیاقت زمامداران نهاد روحانیت به یک نهاد قدرتمند و با نفوذ تبدیل شده و در اداره امور کشور صاحب نظر و فتوا بودند، متأسفانه دخالت آنان در تصمیم گیری های کلان، کشور را به سوی تباهی و عقب ماندگی سوق داد و با دخالت بیگانگان زمینه برای جنگ های ایران و روس بر اساس فتوای علمای شیعه فراهم گشت که در نهایت به تجزیه بخش های عظیمی از ایران انجامید.

رضاشاه مردی که از میان مردم برخاسته و به آلام و دردهای اجتماعی آگاه بود به خوبی می دانست عامل عقب ماندگی و بدبختی مردم و نابسامانی کشور ناشی از دخالت نهاد قدرتمند روحانیت در امور کشور است لذا بر آن شد تا محدودیت های عملی برای نهاد روحانیت ایجاد نماید. رضاشاه با سکولاریسم و ناسیونالیسم از طریق افرادی مانند: ملکم خان، آخوندزاده، میرزای کرمانی، و طالبوف از پیشقراولان سکولاریسم در ایران محسوب می شوند آشنا شد، رضاشاه پهلوی سعی کرد از طریق کشف حجاب و ایجاد نهادهای نوین اداری و آموزشی با نهاد متحجر مذهب و سنت مبارزه و اندیشه های سکولاریسم و ناسیونالیسم را حاکم کند که در حد قابل توجهی موفق بود. رانده شدن روحانیت به حاشیه با استقبال روشنفکران مواجه گردید زیرا با حذف نقش روحانیت در امور سیاسی و اجتماعی و فرهنگی یکی از موانع بزرگ توسعه و ترقی و رشد فرهنگی از میان برداشته شد، گرچه بدنه جامعه به دلیل اعتقادات مذهبی با آخوند و ملا همراه بود ولی روشنفکران و کنشگران سیاسی و فعالان فرهنگی و کانون های اقتصادی و پیشروان مکتب نظری سکولاریسم فضای لازم برای حرکت به سوی مدرنیسم را پیدا کردند و در این زمان کوتاه بسیاری از زنجیرهای اسارت فکری و تحجر مذهبی از هم گسست و دست روحانیت از وقفیات و معاملات کوتاه گردید. متأسفانه پس از تجاوز متفقین به ایران و به تبعید بردن رضاشاه و حضور قدرتمندانه بیگانگان و از هم پاشیدگی قدرت مرکزی، نهاد روحانیت دوباره جان تازه ای یافت و برای کسب قدرت و بازگشت به دوران طلایی قاجار(!) به تکاپو پرداخت.

محمدرضا شاه پادشاه جوان در آغاز سلطنت با دو جریان انتر ناسیونالیستی مقتدر دینی و لنینی ولی ناسازگار با هویت ملی مواجه گشت: 1- مذهبیون افراطی، 2- کمونیست های تندرو که متفقاً با فرهنگ و تمدن ایرانی و نظام شاهنشاهی مخالفت داشتند. این دو با بهره جویی از حضور قدرت های بیگانه و گاه با اتکا به آنان وارد صحنه سیاست گشته و با ترور و تخریب و خشونت قصد تصرف حکومت و یا بازگشت به اقتدار سیاسی را داشتند تا آنجا که تنی چند از دولتمردان مانند رزم آرا، هژیر، و منصور را به قتل رسانیده و کمر به قتل پادشاه بستند که نافرجام ماند. شاه در برابر این اقدامات ضد انسانی ناگزیر به سرکوب آنان گردید و بر خلاف برخی نظرها نه تنها باجی به آنان داده نشد بلکه افراطیون مذهبی بازداشت و زندان و تنی چند اعدام گردیدند. از آن پس روحانیون کشور تحت نظر قرار گرفتند تا اقدامی علیه امنیت کشور ننمایند و بالاخره به تدریج بخش عمده از بدنه روحانیت به سمت مدارا و تعامل با دولت پیش رفت و روحانیون به امور دینی و تحقیق و تفسیر در حوزه مذهب تمایل پیدا کرده و با دولت به همکاری پرداختند. حضور آقایان بهشتی، مطهری، و باهنر در سازمان کتب درسی وزارت آموزش و پرورش، استخدام آخوندها در نهادهای دولتی مثل آموزش و پرورش و اداره اوقاف و دادگستری و سپاه دین و همچنین شرکت در انتخابات مجلس شورای ملی و شوراهای استان و شهر و روستا و خانه های انصاف نشانه تعامل بین دولت و روحانیت بود، بنابراین ملاحظه می فرمایید که سیاست محمدرضا شاه با جریان انترناسیونالیست دینی افراطی ابتدا سرکوب و سپس هدایت آنان به همکاری با دولت و مشارکت در امر سازندگی و توسعه کشور بود. این رویه در مورد چپ ها نیز اعمال گردید به گونه ای که توده ای ها پس از سر کوب به خدمت دولت حتی ساواک درآمدند و جمع کثیری از آنان صاحب پست و سمت های قابل توجه تا حد وزارت و وکالت شدند. بدیهی است تلاش یک حکومت برای آرام کردن خشونت طلبان و تروریست ها و به خدمت گرفتن آنان در چرخه توسعه کشور باج دهی تلقی نمی گردد، محمدرضا شاه در نقش یک پدر مهربان راضی به حذف فرزندان ناخلف کشور از هر گروه و حزب و دسته ای نبود مگر آنکه دست به اسلحه برده و یا علیه منافع ملی به خدمت بیگانه در آمده باشند. پادشاه ایران به تکرار ثابت کرد که با دشمنان شخصی او حتی کسانی که کمر به قتلش بسته بودند مدارا می کند ولی با دشمنان منافع ملت ایران و بر هم زنندگان امنیت کشور که غالباً مزدوران بیگانه بودند سر سازش ندارد.

و اما روحانیونی که پس از انقلاب کشور را تصاحب و حکومت اسلامی را تشکیل دادند از جمله روحانیونی بودند که همسو با چپ ها و عوامل بیگانه با انقلاب سپید شاه و مردم و اصول مترقی آن مخالف بوده و در صدد ایجاد آشوب و بلوا بر آمدند که به شدت سرکوب شده و به خارج از کشور تبعید یا متواری شدند و سال ها از آنان نام و نشانی نبود تا اینکه تغییرات سیاسی در مدیریت اداره جهان و اتخاذ سیاست های نو استعماری به منظور ایجاد جنگ و بحران در خاورمیانه و چپاول سرمایه های ملی سبب شد تا حذف محمدرضا شاه در دستور کار قرار گیرد و حکومت هایی در این منطقه از جهان روی کار بیایند که منافع کشورهای قدرتمند و کارتل های نفتی و تراست های اسلحه فروشی را تأمین کنند. در این شرایط بود که روحانیون ناراضی مورد توجه و عنایت سیاست بازان جهانی قرار گرفته و با استفاده از قدرت رسانه ای روی آنتن های جهان برده شده و به افکار عمومی معرفی شدند. این گروه تازه به دوران رسیده که خود را نماینده خدا در روی زمین و حکومت را حق ویژه خود می دانستند به قصد تشکیل حکومت به میدان سیاست هدایت شدند و بالاخره ابر و باد و مه و خورشید سیاست و قدرت در کار شدند تا شاه را از اریکه پادشاهی ساقط و یک مقام روحانی را به سلطنت دینی وا دارند. رهبران جمهوری اسلامی که هیچگونه آگاهی از مملکت داری نداشتند و نسبت به دانش مدیریت بیگانه بودند احکام دینی را که متعلق به گذشته های دور در یک سرزمین غیر ایرانی و بیگانه با فرهنگ ملی بود ملاک و میزان اداره کشور قرار دادند و در بدو زمامداری بر بسیاری از قوانین مدنی و حقوقی و حتی حقوق بشر خط بطلان کشیدند. دولتمردان جمهوری اسلامی همانند کسانی که کشوری را اشغال کرده و به غنیمت دست یافته اند به حیف و میل سرمایه های ملی و منابع کشوری پرداخته و تن به قبول هیچ یک از ضوابط علمی و اقتصادی ندادند،. آنان بر خلاف ادعاهایی که نسبت به ساده زیستی و مخالفت با اشرافیت داشته و دارند به شدت دنیا طلب و ثروت اندوز و آلوده به مفاسد قدرت و ثروت شدند و به تدریج در برابر بسیاری از آزادی های مدنی و ارزش های ملی و فرهنگی ایستادند که خروجی این سیستم حاکمیتی، تبعیض، نابسامانی، و فساد اقتصادی بود و در نهایت بخش عظیمی از جامعه که دین را همگن با جنگ و ترور و بحران و فساد دیدند به دین گریزی و دین ستیزی روی آوردند تا آنجا که نسبت به دین داران در هر عصر و زمانی بدبین و بدگمان شدند ودر کمال شگفتی مشاهده می شود که پادشاه فقید ایران به دلیل مدارا با روحانیت مورد سئوال و گاه سرزنش جامعه قرار می گیرد در حالی که مقایسه روحانیت دوران محمدرضا شاه با روحانیت حاکم امروز قیاس مع الفارق است. روحانیت حاکم بازگشتی است به دوران فتحعلیشاه و تحجر مطلق و همسویی با اندیشه داعشی. نتیجه آن که هیچکس نباید به دلیل حمایت از روحانیت آزاد و آرام مورد سئوال و سرزنش قرار بگیرد و نیز باید بدانیم که روحانیت حاکم کنونی برکشیده از اعماق قرون وسطی است که با فرهنگ و تمدن ایرانی در تغایر و عناد روز افزون می باشد.


2- چرا ایشان که شاه شاهان بودند و می بایست به همه اقشار و طبقات مذهبی توجه می کردند، بیشتر به شهرهای مذهبی و مکه سفر می کردند؟

پاسخ:

محمدرضا شاه پادشاه یک کشور مسلمان بود و طبق قانون اساسی باید مروج و نگهبان مذهب جعفری باشد و بر اساس همان قانون پیروان سایر ادیان الهی که صاحب کتاب می باشند شهروند ایران بوده و تحت حمایت قانون قرار داشتند، بنابراین یکی از وظایف پادشاه ایران ایجاد روابط حسنه بین کشورهای مسلمان بود و به همین مناسبت ایران بهترین روابط فرهنگی، سیاسی، و اقتصادی را با کشورهای مسلمان به ویژه اعراب جنوب خلیج فارس داشت. بدیهی است این ارتباط مودت آمیز سفرهای دوستانه ای را طلب می کرد تا آنجا که بسیاری از دولت های اسلامی، مباهی و مفتخر به ایجاد رابطه با ایران بودند. استقبال پرشکوه پادشاه عربستان از محمدرضا شاه و احترامی که برای حکومت ایران قائل بود به پیمان اوپک و اقتدار کشورهای تولید کننده نفت انجامید. درایت و همبستگی رهبران ایران و کشورهای مسلمان سبب شکست تابوی کارتل های نفتی گردید و بهای نفت از یک دلار به ده دلار افزایش یافت. این اقدام شجاعانه که در جهت حفظ منافع ملی صورت گرفت آنچنان برای مافیای نفتی جهان غیر منتظره و شگفت آور بود که پس از مدتی کوتاه کارتل های نفتی و مافیای سرمایه داری به چاره جویی پرداخته و برای از هم گسستن رشته دوستی کشورهای مسلمان به کارشکنی و تهدید پرداختند که از جمله ترور پادشاه عربستان و کودتای عراق و نیز تحریک صدام حسین و قذافی علیه ایران و سرمایه گذاری برای ناامن ساختن ایران و حمایت سیا از انجمن های اسلامی دانشجویان ایران در آمریکا و اروپا و تحریک و تشویق آنان به مبارزه با پادشاهی محمدرضا شاه بود که به فروپاشی ایران انجامید. متأسفانه با تشکیل حکومت جمهوری اسلامی و جنگ ایران و عراق پروژه بحران خاورمیانه کلید خورد و کشورهای اسلامی در چنگال جنگ های فرقه ای گرفتار شده به جان هم افتادند و به خاک ذلت نشستند، بنابراین مسافرت پادشاه ایران به مکه و مدینه برای ایجاد صلح و همبستگی بین ملل و جلوگیری از وضعیتی بود که اکنون ناظرش هستیم، اما از پدیده های شگفت آور این که رهبران جمهوری اسلامی که بیشترین سفرها را به مکه و مدینه و عتبات عالیات داشته و دارند لحظه ای از جنگ و خونریزی و نفاق نسبت به هم غافل نبوده و خاورمیانه را به آتش کشیده اند. امروز باید قدردان رهبرانی باشیم که برای حفظ صلح و جلوگیری از حضور ناوگان کشورهای سلطه گر به خلیج فارس بزرگ ترین خدمت ها را به مردم منطقه نمودند و نامشان در تاریخ با افتخار ثبت گردیده است.


3- چرا کتاب ها سانسور می شده است؟ کتاب های کمونیستی و کتاب های معتبر مذهبی نیز بیشتر دچار سانسور می شده اند.
همانگونه که می دانید در کتابی که سانسور شده بود، شیوه حکومت داری آتی نوشته شده بود.

پاسخ:

امروزه پس از گذر زمان و افشای سیاست های پلید و ضد انسانی چپ ها و افراطیون مذهبی پاسخ بسیاری از این قبیل سئوالات داده شده و مردم با گوشت و پوست و استخوان خود سانسور را در ابعاد گوناگون آن احساس کرده اند. شاید قبل از انقلاب، واژه سانسور برای انحراف افکار عمومی خریدار داشت ولی با ظهور حکومت دینی پی به مفاهیم سانسور، خفقان، شکنجه، زندان، استبداد، و شکستن قلم و محدودیت های حزبی و نابرابری زن و مرد برده اند. امروز پادشاه ایران زیر بار سئوالات دوگانه قرار دارد، از یک سو عده ای این پرسش را مطرح می کنند که چرا شاه به ملاها بها می داد و راه پدر را دنبال نکرد و از سوی دیگر گروهی سئوال می کنند و ایراد می گیرند که چرا شاه کتاب های مذهبی را سانسور می کرد؟ این دوگانگی فکری حاصل رنج و عذابی است که در سال های پس از انقلاب به ملت بزرگ ایران تحمیل گردیده و در قضاوت های خویش دچار پارادوکس های جدی شده اند.

در حقیقت آنچه که سانسور می شد کتاب های ضد امنیتی و نوشته های تروریست هایی بود که جوانان کشور را هدف قرار داده بودند و یا کتاب هایی بود که به صورت جزوه در خانه های تیمی دست به دست می گشت تا جنگ های پارتیزانی و اندیشه های چگوارا و لنین و فداییان اسلام و نواب صفوی را ترویج و تبلیغ نمایند. اما آیا 25 جلد کتاب های جلال آل احمد و آثار دکتر علی شریعتی و طلقانی و مطهری و احمد فردید، داریوش آشوری، و علی اصغر حاج سید جوادی و بسیاری دیگر از نویسندگان چپ و راست که مخالف نظام پادشاهی بودند سانسور می شد؟ به هر صورت سانسور به گونه ای که اکنون جاری است هرگز وجود نداشت.


4- یکی از انتقاداتی که به ایشان می شود این است که به عنوان یک پادشاه مشروطه و پارلمانی فقط به پادشاهی نمی پرداخته و دائم در تمامی امور مداخله می نموده اند. پاسخ جنابعالی چیست؟

پاسخ:

به این سئوال را باید از تاریخ معاصر ایران پیدا کرد. محمدرضا شاه از سال 1320 تا 1332 به مدت 12 سال طبق قانون اساسی دخالتی در امور نداشت و دولت منتخب مجلس شورای ملی به کشورداری می پرداخت. اما در عمل مشاهده شد که کانون های قدرت مانند وابستگان به سفارت بیگانه، مالکین بزرگ و روحانیون کرسی های پارلمان را اشغال و منافع شخصی را دنبال نموده و جز به جنگ قدرت به چیزی نمی اندیشیدند. فقر و نابسامانی کشور را به سوی پرتگاه می برد به گونه ای که در مدت 12 سال آغاز پادشاهی محمدرضا شاه 25 نخست وزیر یا دولت آمدند و رفتند و کوچک ترین گامی در جهت رفع مشکلات مردم و رفاه عمومی بر نداشتند. هرج و مرج حاصل از آزادی مطبوعات و احزاب و ترورها و افسار گسیختگی ها تا سال 1332 و پایان دولت دکتر مصدق ادامه داشت. در واقع شاه با عمل به قانون اساسی و عدم دخالت در امور می خواست نهاد مجلس و دولت و ارگان های اداری در آزادی کامل راه توسعه و ترقی را دنبال کنند اما نه تنها اینگونه نشد بلکه به کرات قصد جان شاه و یا پایین کشیدن وی از تخت پادشاهی را نمودند تا آنجا که پادشاه کشور را ترک و راه را برای مصدق هموار نمود ولی این تدبیر نیز کارساز واقع نشد و بالاخره با قیام مردم محمدرضا شاه به کشور و تخت شاهی بازگشت، اما این بازگشت درس بزرگی را به ملت ایران و پادشاه آموخت و آن اینکه پادشاه باید از موضع قدرت به نقش پدری خود بپردازد یعنی شاه می تواند و باید شر آدم های فرصت طلب و جاه طلب و یا مزدوران بیگانه را از سر مردم کوتاه کند؛ شاه می تواند و باید با تکیه بر نیروی مردم انقلاب کند و به زنان حق رأی بدهد و کارگران را در سود ویژه سهیم سازد؛ شاه می تواند کشاورزان را صاحب زمین نماید و نظام ارباب و رعیتی را برچیند؛ شاه می تواند به انعقاد قراردادهای نفتی، نظامی، سیاسی با دولت های خارجی بپردازد؛ شاه باید حافظ منافع ملت و پاسدار فرهنگ مردم و نگهبان تمامیت ارضی کشور باشد. بیهوده نیست که پس از گذشت چهل سال از عمر حکومت اسلامی مردم در خیابان ها فریاد می زنند:
ایران که شاه نداره       حساب کتاب نداره

این فریاد رسا بسیاری از توهمات روشنفکران جمهوریخواه و ولایتمداران را به باد داد. پادشاه ایران، پدر یک خانواده بزرگ است که مصالح و منافع فرزندانش را بر اساس فر ایزدی می شناسد و بدان عمل می کند، حال اگر تعدادی کتاب و یا روزنامه هتاک بر اساس حکمت پاسداری از حقوق ملت سانسور می شدند تا نتوانند استقلال و تمامیت ارضی کشور را زیر سئوال ببرند دیکتاتوری تلقی نمی گردد. شاید در روز های شور و هیجان انقلاب، اتهام سانسور می توانست چماقی باشد در دست انقلابیون اما امروز به برکت وجود نظام امنیتی و انتظامی و اطلاعاتی کشور چنان دماری از روزگاراهل قلم کشیده اند که سانسور عهد پهلوی یک حرکت لطیف به شمار میرود، این واقعیت تاریخی را باید بپذیریم که سانسور در دوران محمدرضا شاه اگر خلاف قانون بوده ولی خلاف مصلحت ملی نبوده است.


5- چرا ایشان در آخرین روزهای پادشاهی و در آخرین انتخاب های نخست وزیری به ملیون روی خوش نشان دادند؟

پاسخ:

در آغاز پادشاهی محمدرضا شاه احزابی را که در میدان بودند می توان به چهار نوع تقسیم نمود: احزابی با گرایش چپ نظیر حزب توده، حزب پیکار، حزب جنگل یا اجتماعیون، حزب سوسیالیست، جمعیت سوسیالیست توده ای ایران، و حزب رهایی کار و اندیشه؛ احزاب ملی گرا نظیر حزب ایران، حزب پان ایرانیست، حزب ملت ایران، جبهه ملی، حزب زحمتکشان ملت ایران، حزب میهن پرستان، و حزب میهن؛ احزاب مذهبی مانند حزب سعادت خوزستان، حزب الله شیراز، انجمن تبلیغات اسلامی، اتحادیه مسلمین، ‌جامعه تعلیمات اسلامی، و جمعیت فداییان اسلام؛ و نهایتاً احزابی که وابسته به خاندان های زمیندار و ذی نفوذ بودند مانند حزب عدالت، حزب اتحاد ملی، حزب دموکرات، حزب ملت، حزب ایران نو. مجموعه احزاب ریز و درشت دیگر که با استفاده از فضای باز سیاسی فعالیت می کردند، متأسفانه باید اشاره کنم با وجود آزادی احزاب و فعالیت های سیاسی هیچگونه نشانه ای از دست یابی به توسعه سیاسی مشاهده نمی شد بلکه برعکس می توان اذعان داشت که یکی از عوامل بی اعتمادی و بدبینی به نقش احزاب که همچنان در کشور سایه انداخته ثمره آزادی احزاب آن دوره می باشد.

همانگونه که اشاره شد احزاب چپ و مذهبی به دلیل عملکردشان احزاب ملی به حساب نمی آمدند و احزاب ملی نیز به استثنای حزب پان ایرانیست ماهیت ملی گرایی و ناسیونالیست بودنشان را از دست داده بودند. جبهه ملی در ارتباط با ملی شدن صنعت نفت هویت خود را به سلیقه فردی و شخصی دکتر مصدق گره زد و در کوران حوادث سیاسی به سوی گروه های غیر ملی کشیده شد و عاقبت در دامان انقلاب اسلامی به نقطه پایان رسید.

با این توضیح مختصر باید اشاره کنم آن کسانی که پادشاه به ایشان روی خوش نشان داد تا نخست وزیری را بپذیرند ملیون نامیده نمی شوند، دکتر بختیار از رهبران حزب ایران بود که سابقه اتحاد این حزب با فرقه دموکرات و حزب توده به مرگ سیاسی آن انجامیده بود. بختیار آخرین نخست وزیر زمان شاه که مورد سئوال شماست عضو حزب ایران بود که به حزب توده پیوسته و ماهیت ملی بودنش را از دست داده بود و از جبهه ملی نیز رانده شد، او از ملی بودن تنها نام مصدق را یدک می کشید.

اما همانگونه که قبلاً اشاره کردم پادشاه ایران هرجا میهن پرستان بی ادعایی سراغ داشت بدون توجه به گذشته سیاسی تاریکشان آن ها را به خدمت ایران دعوت می کرد، از افراد جبهه ملی نیز در سمت های مناسب استفاده شده بود، بقای سیاسیون مخالف پادشاهی در بخش های دولتی یا خصوصی بستگی به ارائه خدماتشان به جامعه داشت، تنها کسی که پس از محاکمه و محکومیت به کار دعوت نشد دکتر مصدق بود که خود وی نیز به دلیل کبر سن تمایلی به خدمت نداشت، بررسی سوابق زندگی کنشگران سیاسی مخالف نشان می دهد که همه آنان دارای مشاغل دولتی و خصوصی بودند و از تسهیلات موجود بهره برداری می کردند. بنابراین باید به اختصار اشاره کنم هرکس درد وطن داشت با روی خوش نظام روبرو بود.


6- پروفسور یرواند آبراهامیان در کتاب ایران بین دو انقلاب اینگونه نتیجه گیری می کنند که پادشاه به ایران توسعه اقتصادی و توسعه نظامی بخشیده بودند اما نتوانسته ایران را به توسعه فرهنگی - سیاسی برسانند. دیدگاه شما چیست؟
آیا یکی از علل شکست پادشاه ایران همانا انقلاب شاه - میهن، به ویژه اعطای زمین های زراعی به کشاورزان نبود؟
برخی دیدگاه ها حاکی از آن است که این روستاییان به جای این که روی زمین های خود، مشغول به کار باشند، زمین ها را فروخته و به شهر آمده و در میان مردم مترقی شهر سردرگم شده و به مساجد پناه آورده و مغزشویی شده اند.

پاسخ:

توسعه سیاسی که بخشی از توسعه ملی است در دهه های اخیر مورد توجه صاحب نظران در ایران قرار گرفته و به آن پرداخته می شود و هر یک دیدگاه ویژه ای ارائه داده اند، اما واقعیت امر اینست که تئوری های سیاسی و نظری در مورد توسعه سیاسی را در کشورهای نفت خیز باید مورد تجدید نظر قرار داد، در این کشورها نفت و درآمد آن یکی از متغیرهای اصلی و تعیین کننده در امر توسعه سیاسی به شمار می رود زیرا دولت ها با اتکاء به درآمدهای نفتی بی نیاز از مردم بوده و به تمرکز قدرت روی می آورند و در نتیجه نهادهای مدنی که زیربنای توسعه سیاسی را به وجود می آورند تشکیل نمی گردد و عملاً زمینه برای استقرار نظام بسته سیاسی فراهم می گردد و میزان مشارکت و رقابت سیاسی در عرصه فعالیت حزبی، انتخاباتی و پارلمانی، به پایین ترین سطح ممکن تنزل می یابد و همین وضعیت، نهایتاً به بحران مشارکت و متعاقب آن نابسامانی و نااستواری سیاسی می انجامد.

بنابراین همانگونه که اشاره کردید ایران در زمینه های اقتصادی و فرهنگی و نظامی به توسعه قابل توجه دست یافت ولی پادشاه ایران هنوز کشور را آماده ورود به حوزه سیاست آزاد و آزادی های سیاسی کامل نمی دانست، ایشان بر این باور بود که اگر زیرساخت های اقتصادی و عمرانی و فرهنگی کشور آماده نشده باشد آزادی های سیاسی سبب هرج و مرج می گردد و برنامه های توسعه ای آسیب می بیند. من نیز بر این باورم که اگر از سال 1970 میلادی که نفت به معنای واقعی ملی شد و درآمدهای حاصله به چرخه زندگی مردم وارد گردید گام هایی استوار در جهت توسعه سیاسی برداشته و احزاب آزاد می گشت شاید گشایشی در کارها ایجاد می شد ولی آنچه که مسلم است، عدم توسعه سیاسی عامل انقلاب نبود و تغییر در هر شرایطی در کشور روی می داد و شاه می رفت و آخوند می آمد.


7- چرا در ایران حزب متنوعی وجود نداشت؟ چرا فقط حزب رستاخیز اجازه فعالیت داشت؟

پاسخ:

از آغاز پادشاهی محمدرضا شاه تا 1344 سال ده ها حزب سیاسی در سراسر کشور فعال بود و آزادی قلم وجود داشت اما متأسفانه این آزادی ها قدر دانسته نشد و کوشندگان سیاسی از حزب به عنوان سنگری برای سودجویی و کسب جاه و مقام استفاده کردند و در این رهگذر سیاست های بیگانه فرصت را برای یکه تازی و جولان در عرصه سیاسی مغتنم شمرده به آشفتگی های موجود کمک کردند، آزادی روزنامه ها و جراید و احزاب نه تنها به توسعه سیاسی کمکی نکرد بلکه بر آنارشیسم و سوء استفاده و ترور شخصیت ها و ناامن ساختن اجتماع افزود، بنابراین جامعه نسبت به کوشش های سیاسی در قالب احزاب سخت بدگمان گردید و احساس نامطلوبی که نسبت به روزنامه نگاران و رهبران احزاب پدید آمد همچنان در کشور پایدار مانده است.

در سال های پس از 1332 که آرامش نسبی بر جامعه سیاسی کشور حاکم گشت ضرورت وجود احزاب احساس شد ولی ترس و نگرانی از بازگشت به دوران هرج و مرج دولت را واداشت که برای تأسیس حزب پیشگام گردد و در نتیجه دو حزب "مردم" و"ایران نوین" با اشاره و حمایت حکومت تأسیس گردید که به دلیل غیر مردمی بودن نمی توانستند به کانون مبارزات سیاسی تبدیل گردند و عدم اعتماد همچنان بر فضای سیاسی سایه افکنده بود. تنها حزبی که از دولت دستور نمی گرفت و بر اساس مکتب ناسیونالیسم ملت ایران برابر استعمار و تجاوز بیگانه قد علم کرد و راه خود را فارغ از زد و بندهای سیاسی طی می کرد حزب پان ایرانیست بود که آن نیز به دلیل استیضاح دولت هویدا بر سر جدایی بحرین مورد بی مهری واقع شد و با تشکیل حزب رستاخیز با حفظ بدنه تشکیلات و آرمان های خود به زیرزمین پناه برد ولی پس از انقلاب در صحنه حاضر شد که با تحمل صدمات و محدودیت های بسیار همچنان به کوشش های خود ادامه می دهد.

متأسفانه حزب رستاخیز یکی از اشتباهات پادشاه ایران بود که گمان می کرد با گرد هم آمدن طرفداران انقلاب سپید و قانون اساسی و نظام شاهنشاهی حول محور یک تشکیلات سیاسی بزرگ، سنگر نفوذ ناپذیری در برابر دشمنان ایران سامان یابد در حالی که دشمن از مدت ها پیش در ارکان نظام رخنه کرده و دستمایه های انقلاب سپید و برنامه های توسعه اقتصادی کشور را زیر سئوال برده بود. حزب رستاخیز اقدام سنجیده ای نبود ولی مسئله آنجاست که هر اقدام سنجیده دیگری نیز مورد نقد و تحریف قرار می گرفت، حزب رستاخیز بهانه ای در دست براندازان بود تا رژیم شاه را مورد استیضاح قرار دهند، اما به فاصله یک سال پس از سقوط نظام شاهنشاهی و تشکیل حکومت جمهوری اسلامی حزب واحد به نام حزب الله شکل گرفت و دنیای آزاد که نگران حزب واحد رستاخیز بود در برابر این پدیده سیاسی جدید که ساختاری از قهر و غضب و خشونت داشت سکوت اختیار نمود، بنابراین حزب رستاخیز گرچه در محاسبات سیاسی عقب گرد به نظام تک حزبی و نوعی دیکتاتوری نرم تلقی می گردید اما نقادان و معترضان نشان دادند و ثابت کردند که بویی از دموکراسی به مشامشان نرسیده و جنجال هایشان برای مردم و کشور نبود.


8- چرا کتاب های ادبای ایران باید سانسور می شد؟ (منظور برخی کتاب های روشنفکران که اجازه چاپ داده نمی شد)

پاسخ:

همانگونه که قبلاً اشاره کردم، ایران کشوری است مسلمان و احکام دین اسلام در قانون اساسی و قوانین مدنی به طور آشکار بدان پرداخته شده و پادشاه ایران موظف و مکلف به اجرا و پاسداری از آن بود، از سوی دیگر محمدرضا شاه در یک خانواده مذهبی متولد شده و کم و بیش به اصول دینی اعتقاد داشت و همسو با مردم ایران به زندگی عادی خود بدون مزاحمت دین ادامه می داد و به اولیاء مذهب احترام می گذاشت، از سوی دیگر هنوز دین بر مسند حکومت تسلط نیافته و ماهیت خشن و غیر دمکراتیک آن را کسی نمی شناخت، آنچه که امروز مردم از حکومت های فرقه ای و تفکر داعشی شاهدش هستند در زمان گذشته در اذهان هیچکس جایی نداشت، اسلام دین رحمت و برکت شناخته شده بود و از زمان قاجار و صفویه که روحانیت اسباب اضمحلال کشور را فراهم ساخته بودند سال ها گذشته و خاطرات آن دوران سیاه از حافظه تاریخی مردم در سایه حکومت سکولار رضاشاه و محمدرضا شاه پاک شده بود. توسل به ائمه اطهار سابقه 1400 ساله داشت و اکثریت قریب به اتفاق مردم ایران دارای باورهای مذهبی بوده و پشت سنگر شکست ناپذیر دین علیه استبداد و ستم و بی عدالتی قرار گرفته بودند که این خود بحث طولانی و تاریخی را می طلبد، نفوذ دین اسلام در جامعه آنچنان زیاد بود که نهادهای سیاسی مانند احزاب و کانون های سیاسی و حتی اقتصادی همچون بازار برای کسب اعتبار و مشروعیت به آن متوسل می شدند، بنابراین پادشاه یک کشور طبق قانون اساسی و عرف اجتماعی حق نداشت و نمی توانست از فضای موجود فاصله بگیرد. شاه یک فرد سکولار بود و در تمام دوران پادشاهیش سعی کرد فاصله دین با حکومت رعایت گردد، بنابر این او ضد دین و دین ستیز نبود ولی با ورود دین به حکومت نیز سازگاری نداشت.


9- چرا در سازمان اطلاعات آنقدر سخت گیری می شد؟

پاسخ:

گمان می کنم پس از چهل سال که از انقلاب اسلامی می گذرد و با توجه به اسناد و مدارکی که پیدا شده و اعترافات کنشگران سیاسی و خاطرات شخصیت های سیاسی ایران و جهان، مطلب ناگفته ای درباره سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک) باقی نمانده، بر اساس مدارک و مستندات موجود چهره ساواک آنگونه که از سوی روزنامه نگران غربی و غوغاسالاران چپ و راست و براندازان نظام پادشاهی تصویر می شد زشت و وحشتناک نبود. زشت نمایی یکی از ترفندهای ارباب رسانه ای مافیایی بود که در فروپاشی نظام پادشاهی پیشگام بودند. برای درک بیشتر موضوع به چند گزارش مضحک از چند رسانه جهانی اشاره می کنم:
روزنامه لوموند فرانسه، 27 دسامبر 1978 میلادی نوشت:
ساواک شامل چهار هزار مأمور شاغل و 50 هزار نفر خبرچین حقوق بگیر است که این افراد می تواند به میلیون ها برسد.
مجله نیوزویک در سال 1974 نوشت:
"... در حدود سه میلیون نفر از مردم ایران به نحوی از انحا اطلاعاتی در اختیار ساواک قرار داده اند...".
سازمان عفو بین المللی در گزارشی به تاریخ نوامبر 1976میلادی تعداد زندانیان سیاسی را در ایران 25000 تا 100000 نفر ذکر کرد.
مجله نیوزویک در شماره 14 اکتبر 1972 میلادی نوشت:
"... بودجه رسمی ساواک در سال 1972 و 1973 دویست و بیست و پنج میلیون دلار و در سال 1973 و 1974 سیصد و ده میلیون دلا ر بوده است ولی این رقم بسیار کم است زیرا مبالغ عظیم دیگری در بودجه های سری بخش های امنیتی وجود داشته است...".

این قبیل افسانه پردازی ها که وسیله روزنامه های سرشناس جهان در جهت زشت و خشن جلوه دادن ساواک انجام می گردید خبر از برنامه تدوین شده ای می داد که براندازی یک نظام تاریخی و متوقف ساختن چرخ توسعه ایران در کار است و می رود تا با تحریک افکار عمومی، ایران را برای یک شورش بزرگ آماده سازد اما پس از فروپاشی نظام پادشاهی و تصرف ساواک به دست انقلابیون و دسترسی به پرونده های این سازمان همگان متوجه جعلی بودن این اخبار و بی اعتباری گزارش ها شدند. اعترافات زندانیان سیاسی خود گویا ترین گزارش علیه اخبار کذب این قبیل رسانه ها به شمار می روند. امروز دیگر همه می دانیم جیره این قبیل قلم به دستان و مافیای رسانه ای را شرکت های نفتی در لیبی و عربستان و امارات و قطر پرداخت می کردند، و اما در یک نگاه گذرا به تاریخ ایران از دوران هخامنشی تا امروز در می یابیم که حکومت ها دارای سازمان های اطلاعاتی - امنیتی و انتظامی برای کشف خیانت و حفظ امنیت بوده اند. ساواک در سال 1335 شمسی بر اساس یک ضرورت سیاسی – اجتماعی تشکیل شد و علیرغم تبلیغات گسترده ای که علیه آن صورت گرفته خدمات شایسته ای در جهت خنثی سازی توطئه ها و ترویج اقتدار ایران در منطقه و مبارزه با شبکه های تروریستی و خانه های تیمی و اقدامات ضد جاسوسی به منظور حفظ امنیت کشور انجام داد که بخش هایی از آن را در کتاب «کالبدشکافی روشنفکران دهه چهل و پنجاه» نوشته ام، اما آنچه که سوژه تبلیغات علیه ساواک گردید و اینک در سئوال شما آمده موضوع شکنجه و یا سختگیری ها که به کمیته مشترک ضد خرابکاری بر می گردد. این کمیته در سال 1350 خورشیدی یعنی در اوج فعالیت های تروریستی و بمب گذاری ها و تشکیل خانه های تیمی و درگیری های خیابانی و قتل افراد بیگناه تشکیل گردید، این کمیته با شرکت مأموران شهربانی، ژاندارمری، و ساواک به وجود آمد که وظیفه اش شناسایی، تعقیب، بازداشت، بازجویی، و تشکیل پرونده تا مرحله احاله پرونده به دادرسی ارتش بود ولی باید اشاره کنم این واحد با آنکه با حضور مأمور ساواک تشکیل می شد ولی از لحاظ سازمانی زیر مجموعه ساواک نبود، افرادی که در خانه های تیمی یا در جنگ خیابانی دستگیر می شدند بلافاصله به کمیته مشترک منتقل می گردیدند تا به سرعت تخلیه اطلاعاتی شوند و خرابکاران مستقر در خانه های تیمی نتوانند مدارک و اسناد را از بین ببرند، از این روی اگر متهم دست به اعتراف نمی زد مورد ضرب و شتم واقع شده و تحت فشار قرار می گرفت و از این طریق مأموران اطلاعاتی به سرعت اطلاعات لازم را کسب می کردند تا مانع اقدامات تروریستی و یا خرابکارانه بعدی آنان گردند، بنابراین تا زمانی که مبارزه مخالفان نظام در مسیر آرمانی قرار داشت و از مرحله تشکیل جلسات محرمانه و سخنرانی و پخش اعلامیه تجاوز نکرده بود بازداشت و زندانی نمی شدند. این یک ادعا نیست، این اعترافات افراد سرشناس مانند مهندس بازرگان و بسیاری از روحانیون و عوامل چپ و سایر مبارزانی است که طعم زندان را چشیده بودند. امروزه کمتر کسی است که شرح جنایات گروه های تروریست مانند مجاهدین خلق و چریک های فداییان خلق و عوامل دوره دیده نهضت آزادی در مصر یا گروه های مسلح مذهبی را نشنیده باشد. مبارزه ساواک با این گروه ها بود که در خارج از کشور دوره های ترور و تخریب و قتل و انفجار دیده و در سرزمین مادری خود از هیچ جنایتی دریغ نمی ورزیدند، ماهیت این گروه های جنایتکار زمانی برای ملت ایران و جهانیان آشکار شد که پس از انقلاب در جنگ قدرت درگیری با جمهوری اسلامی اقدام به قتل و ترور هزاران انسان بیگناه نموده و پس از فرار به عراق و سایر کشورهای جهان به عامل و مزدور بیگانگان تبدیل شده مرتکب خیانت های جبران ناپذیر نسبت به ملت و کشور ایران شدند، به شهادت و گواهی همین جرثومه های فساد و جنایت و بازماندگان این دسته خیانت کاران، رفتار ساواک با آنان نسبت به سیستم های امنیتی جمهوری اسلامی به مراتب انسانی تر و عادلانه تر بوده است تا آنجا که پس از پیروزی انقلاب نه تنها تحت شکنجه های قرون وسطایی و آزار قرار گرفتند بلکه بی محاکمه و فله ای و گروهی اعدام شدند و جنازه هایشان را هم به خانواده یشان تحویل ندادند. امروز همه کسانی که به رفتار ساواک ایراد دارند باید از خود سئوال نمایند در کدام کشور جهان به تروریست ها و آدم کشان و جاسوسان و مزدوران بیگانه، نقل و نبات تعارف می کنند؟ همه این متهمان خود را مبارز و صاحب رأی و نظر می دانند و به هنگام دستگیری حاضر به اعتراف نیستند و به ناچار تحت شکنجه و آزار قرار می گیرند. در کشورهای جهان تنها روش های اعمال فشار متفاوت است، در ایران قبل از انقلاب نیز جملگی بر این قولند که آنچه در زندان ساواک ایران می گذشت از آنچه در زندان های سیا، موساد، کی جی بی و ام آی 6 می گذشت انسانی تر بود.


10- دیدگاهی وجود دارد که می گوید: ارتشیان از خود اختیاری نداشتند و به همین علت بود که در روزهای آخر از هم گسیخته شده و با فرمان هایزر، اعلام بیطرفی نموده و از هم پاشیده شدند.
به دید شما چرا ارتش اعلام بیطرفی نمود؟

پاسخ:

در همه جای دنیا ارتش یک سازمان نظامی و تحت امر فرمانده کل قوا ست که در ایران طبق قانون اساسی فرمانده کل قوا پادشاه کشور بود. ارتش شاهنشاهی ایران، پیکره اصلی نیروهای مسلح ایران را تشکیل می داد که وظیفه آن، حفظ تمامیت ارضی ایران و دفاع از کشور در برابر تجاوز بیگانگان بود. پیش از روی کار آمدن خاندان پهلوی ایران فاقد یک ارتش منظم بود، رضاشاه اولین گام را در این راه برداشت و از نیروهای پراکنده نظامی، بنای ارتشی منظبط و مدرن را پایه گذاری کرد و توانست با استفاده از این سازمان جدید به جنگ شورشیان و تجزیه طلبان رفته امنیت و استقلال از دست رفته را به ایران بازگرداند، اما وقوع جنگ جهانی دوم و تجاوز متفقین به خاک ایران کار سامان دهی به ارتش نوپا را متوقف ساخت و این نیرو در برابر بزرگ ترین ارتش های جهان از پای در آمد. با روی کار آمدن محمدرضا شاه اقدامات اولیه برای ایجاد یک ارتش نوین صورت گرفت ولی حضور بیگانگان، آشفتگی سیاسی، خزانه خالی، رقابت های سیاسی احزاب، دخالت های روحانیت افراطی در امور کشور مانع از تقویت ارتش شد اما پس از سال 1332 و بازگشت پیروزمندانه شاه به کشور و پشتیبانی مردم از نهاد پادشاهی و تجدید قرارداد نفت، آرامش نسبی به دست آمد و زمینه برای تقویت و بازسازی ارتش و تجهیز آن به سلاح های پیشرفته و آموزش نیروها فراهم گشت و با افزایش بهای نفت در سال 1352 نیروهای سه گانه دریایی، زمینی، و هوایی ارتش به بالاترین وضعیت قدرت و صلابت رسیدند به گونه ای که آب های نیلگون خلیج فارس و آسمان های ایرانزمین و سراسر خاک ایران پهنه اقتدار نیروهای نظامی ارتش شاهنشاهی ایران گردید و به مقام چهارمین ارتش جهان دست یافت. بدیهی است دشمنان ایران تاب تحمل این نیروی اثر گذار را نداشتند، ناوگان دریایی ایران سراسر خلیج فارس و دریای عمان را زیر سیطره خود داشت، نیروی هوایی ایران چشم ها را خیره ساخته بود، رزمندگان نیروی زمینی با بهترین سلاح های مدرن، دشمنان ایران را در مرزها متوقف ساخته بود، چنین ارتش نیرومند و مجهز و وفادار به نظام شاهنشاهی با پانصد هزار سرباز پشتوانه برنامه های توسعه کشور بود. در جنگ نفت که بین شاه و کارتل های نفتی به سرکردگی دولت آمریکا در گرفت، ارتش امید آمریکا را برای یک کودتای نظامی علیه پادشاه ناامید کرد و سازمان های اطلاعاتی غرب به این نتیجه رسیدند که نظام پادشاهی محمدرضا شاه بر خلاف عراق و پاکستان و ترکیه و بسیاری کشورهای دیگر با کودتا از پای در نمی آید و اینگونه بود که طرح انقلاب مردمی با استفاده از باورهای دینی مردم طراحی و به مرحله اجرا در آمد و پس از پیروزی انقلاب، فرماندهان ارتش یعنی وفاداران به میهن و شاه تاوان نافرمانیشان نسبت به بیگانگان را پرداختند. افسران و فرماندهان عالی رتبه ایران اولین گروهی بودند که سلاخی شدند و دکتر ابراهیم یزدی مأمور سیا و کارگزار دادگاه انقلاب نیت شوم آمریکایی ها را که قلع و قمع ارتش بود با شقاوت و بیرحمی و بر خلاف کلیه قوانین حقوقی اجرا کرد.


11- حقیقت ماجرای بحرین چه بود؟

پاسخ:

بحرین از عهد باستان بخشی از شاهنشاهی ایران بود و با ظهور استعمار اروپایی مورد توجه پرتغالی ها قرار گرفت و اشغال شد اما در سال 1602 میلادی با درایت شاه عباس اخراج و بحرین مجدداً به سرزمین مادر پیوست و تا 180 سال بعد همچنان تحت حاکمیت ایران بود، دولت استعماری بریتانیا که برای تداوم اشغال هند به آب های دریای عمان و خلیج فارس به چشم حیات خلوت خود می نگریست از سال ۱۲۳۶ ه‍.ق. به بهانه مبارزه با دزدان دریایی و تحریم برده فروشی پایه حضور خود در خلیج فارس را استوار کرد. در سال ۱۲۶۴ بریتانیا از شیخ محمد بن خلیفه آل خلیفه اجازه گرفت که همه کشتی ها و مردم بحرین را وارسی کند. شیخ محمد برای نجات از انگلیس با والی فارس و پادشاه ایران نامه نگاری کرد و ضمن تمکین از حاکمیت ایران از ایران یاری خواست اما بریتانیا بحرین را تصرف و او را برکنار کرد و برادرش شیخ عیسی بن علی آل خلیفه را روی کار آورد. شیخ عیسی با بریتانیا عهدنامه ای را امضاء کرد که بی اجازه بریتانیا با دولتی دیگر (ایران و عثمانی) رابطه پیدا نکند و اینگونه بحرین عملاً تحت الحمایت انگلیس گردید.

در سال 1927 میلادی برابر با سال 1306 خورشیدی دولت انگلستان (به عنوان دولتی که بحرین را تحت الحمایه داشت)، قراردادی با عربستان سعودی درباره بحرین و قطر و امارات امضا نمود، دولت ایران نسبت به آن معاهده رسماً اعتراض کرد و آن را "تجاوز به تمامیت ارضی ایران" دانسته به جامعه ملل شکایت کرد و در اعتراض به قرار داد مذکور در آبان 1336 طی لایحه ای که در مجلس به تصویب رسانید بحرین را جزء لاینفک ایران و استان چهاردهم کشورمان اعلام کرد. دولت انگلستان به این لایحه،‌ اعتراض و مدعی شد که بحرین «یک کشور مستقل عربی» است و نمایندگان مجلس عوام انگلستان هم آن را تکرار کردند، اما وزارت امور خارجه ایران مجدد استدلال کرد که هیچ وقت دولت مستقلی به نام بحرین وجود نداشته و ایران هم هیچگاه از حقوق خود بر بحرین صرف نظر نکرده است.

بنابراین دولت انگلیس با قدرت نظامی و فشار سیاسی در بحرین باقی ماند و ایران نیز دست از ادعای بر حق نسبت به مالکیت بحرین بر نداشت و رایزنی ها و مذاکرات ایران با بریتانیا ادامه داشت، تا انگلیس به دلایل مالی تصمیم گرفت از خلیج فارس خارج شود و شیخ نشین های وابسته را جانشین خود نموده و زمینه اختلافات را بین ایران و اعراب فراهم سازد. اتخاذ این سیاست مزورانه می توانست ایران را با کشورهای عربی و همسایه درگیر نماید و جنگ خلیج فارس که بعد از انقلاب اسلامی زمینه ساز حضور قدرت ها شد رخ دهد، ناگزیر شاه برای جلوگیری از هرگونه تنش با انگلیس ها وارد مذاکره شد و در پشت درهای بسته به این تفاهم رسیدند که ایران از مالکیت بحرین دست بردارد و در عوض جزایر سه گانه تنب بزرگ و تنب کوچک و ابوموسی را به تصرف درآورد، بر این اساس شاه در مصاحبه ای با یک روزنامه نگار در دهلی نو در سال 1347 خورشیدی علام کرد دولت شاهنشاهی نمی خواهد با «اعمال زور» بحرین را تصاحب کند، بلکه حاکمیت بحرین را به دلخواه اکثریت مردم در یک همه پرسی آزاد زیر نظر سازمان ملل متحد وا می گذارد تا اگر اکثریت مردم بحرین علاقه به ملحق شدن به ایران داشتند، بحرین در حاکمیت ایران بماند و اگر خواستند از ایران تجزیه شده و کشوری مستقل شوند. به دنبال این تصمیم نماینده ای از سوی سازمان ملل برای انجام رفراندم به بحرین رفت و در آنجا به صورت کاملاً گزینشی و محدود همه پرسی انجام شد و شورای امنیت با استناد به این گزارش در تاریخ (30 آوریل 1970) 1349 استقلال بحرین را به رسمیت شناخت.

و اما چرا پادشاه ایران تن به چنین اقدامی داد؟ محمدرضا شاه در تعامل با کشورهای بزرگ، مصالح ایران را در دایره بلوک غرب و مصلحت های جهانی می دید و نسبت به دولت های آمریکا و انگلیس مماشات هایی داشت تا بتواند پروژه اقتدار ایران را پیش ببرد لذا زمانی که مطلع شد انگلیس ها قصد خروج از خلیج فارس را دارند برای پر کردن خلاء قدرت توسط نیروهای ایران دست به فعل و انفعالاتی زد که از جمله تصرف بحرین و جزایر سه گانه ابوموسی و تنب بزرگ و تنب کوچک بود حتی برای تصرف نظامی بحرین با اسدالله علم مذاکراتی شد که در خاطرات وی آمده است اما انگلیس ها زیر بار نرفتند و معتقد بودند با خروج نیروهای انگلیسی، فدراسیون امارات متحده عربی خلیج فارس که با بحرین 9 امیرنشین می شدند تشکیل خواهد شد. دولت ایران به این تصمیم انگلیس ها اعتراض نمود و اعلام کرد چنانچه بحرین در فدراسیون امارات عربی باشد آن را به رسمیت نخواهد شناخت، بحث و مذاکره بین ایران و انگلیس بی وقفه ادامه یافت تا به این راه حل رسیدند که بحرین جدا از فدراسیون امارات عربی باشد و طی طرحی مستقل گردد ولی جزایر تنب بزرگ و کوچک توسط نیروهای ایرانی تصرف گردد. ایران ابوموسی را نیز طلب می کرد ولی انگلیس ها راضی نمی شدند، عاقبت دولت ایران علیرغم تمایل انگلیس ها جزایر سه گانه را متصرف شد و بحرین را وانهاد.

پادشاه ایران گمان می کرد با واگذاری بحرین، حمایت و دوستی کشورهای عربی منطقه و انگلیس و آمریکا را به دست خواهد آورد. اما اینگونه نشد زیرا با تحریک انگلیس ها برخی از کشورهای عربی به حضور نظامی ایران در جزایر سه گانه اعتراض کردند که در رأس آن ها عراق و لیبی قرار داشت که در نهایت پادشاه ایران در این مانور سیاسی بازنده بود زیرا نه تنها حمایت انگلیس و کشورهای عربی را به دست نیاورد بلکه ایران متهم به زیاده خواهی شد و از سوی دیگر ملت ایران هرگز محمدرضا شاه را برای موافقت با جدایی بحرین نبخشید.

در ارتباط با جدایی بحرین تنها حزبی که از میان گروه های سیاسی و حزبی و روحانی و دانشگاهی و فرهنگی کشور به اعتراض جدی دست یازید حزب پان ایرانیست بود که نمایندگان این حزب در مجلس شورای ملی دولت هویدا را استیضاح کرد. سخنرانی تاریخی محسن پزشکپور رهبر حزب پان ایرانیست در تاریخ پارلمان ایران یکی از شجاعانه ترین سخنان شناخته شده است که دریغ می دانم به بخش هایی از آن اشاره نکنم:

«… اکنون با قلبی پر از اندوه، با غمی جانکاه… از سوی گروه پارلمانی پان ایرانیست، با شما سخن میگویم… نمایندگان محترم، جناب‌ آقای وزیر امور خارجه، من ایمان دارم که شما نیز با ما هماهنگ‌ هستید که این لحظات در تاریخ‌ ملت ایران خطیر است و غم انگیز، بسیار غم انگیز. من این غم را در دیدگان شما و سخنان لرزان شما احساس‌ کردم… غم انگیز است، بدین سبب‌ که اکنون در مجلس‌ شورای ملی، دولت گزارشی را مطرح‌ می کند که تمامی مفاد مقدمه مبسوط آن حاکی از حاکمیت به حق‌ تاریخی و مالکیت بی چون و چرای شاهنشاهی ایران برجزایر بحرین می باشد ولی نتیجه و روشی که در این مورد از سوی دولت به عنوان گزارش کار به مجلس‌ شورای ملی ارائه شده است، جز تعارض‌ آشکار با تمامیت ارضی ایران، جز نقض‌ اصل "حاکمیت ملی" و برخورد آشکار با اصول و مقررات و قوانین میهن ما، چیز دیگری نمی باشد.

جناب‌ آقای وزیر خارجه، جنابعالی اکنون به عنوان نماینده دولت در پیشگاه مجلس‌ شورای ملی چنین گزارشی را ارائه نموده اید و بیگمان به مفاد و محتویات گزارش عنایت کرده اید. گروه پارلمانی پان ایرانیست، گزارش های وزارت امور خارجه و نیز کتاب‌ جامعی که اداره نهم سیاسی آن وزارتخانه زیر عنوان بحرین از دوران هخامنشیان تا زمان حال، تنظیم نموده است، به دقت بررسی کرده. در اینجا، به شما تبریک می گویم که چه در گزارش و چه در کتاب‌ مزبور، به خوبی مدارک‌ و مستندات قاطع‌ و غیر قابل انکار را که حاکی از حاکمیت و مالکیت مستمر ملت ایران نسبت به بحرین و نیز حاکی از دسیسه های استعمار انگلیس‌ برای انتزاع‌ از ایران می باشد، گردآوری کرده اید. جناب‌ آقای وزیر امور خارجه، می بینیم که اشک‌ در چشمان شما حلقه زده، در چشم های ما هم همینطور، نمی بایست شما این گزارش را با این کیفیت در مجلس‌ شورای ملی مطرح‌ می کردید. این هاست، لحظات غم انگیزمستندات و دلایلی که در کتاب‌ مزبور گردآوری شده است و آنچه که به طور اجمال در مقدمه مبسوط گزارش دولت بیان گردیده است، به آن حد از استحکام، قاطعیت و صراحت، نشان دهنده حاکمیت و مالکیت شاهنشاهی ایران نسبت به بحرین می باشد که دیگر اندک‌ تردیدی هم باقی نمی ماند.

نمایندگان محترم، چه دلایلی مستحکم تر از این؟ بنا به همین ملاحظات است که همواره ملت و دولت ایران، بحرین را جزء لایتجزای ایران شناخته اند و بنا به چنین ملاحظاتی بود که به موجب‌ تصویب نامه دولت وقت، بحرین به عنوان استان چهاردهم میهن ما اعلام گردید و نیز بنا به چنین ملاحظاتی است که در گزارش های وزارت امور خارجه تصریح‌ گردیده است:

بحرین از زمان هخامنشیان به عنوان یکی از توابع‌ استان فارس‌ اداره می شده است و تا به امروز همیشه جزء لاینفک‌ شاهنشاهی ایران بوده است. قراردادهای تجزیه در ۱۵۰ سال گذشته زیاد است؛ قرارداد گلستان، ترکمانچای، پاریس‌ و… ولی یک‌ فرق‌ دارد، هیچ‌ یک‌ از آن ها در یک‌ مرجع‌ مقننه ملت ایران مطرح‌ نشده است. این است، لحظه خطیر و غم انگیز دوره بیست و دوم مجلس‌ شورای ملی».

گذشته از مستندات متعدد و متقن و قاطع‌ مذکوره در مقدمه مبسوط گزارش و کتاب‌ تنظیمی توسط وزارت خارجه، غالباً سخنگویان استعمار انگلیس‌ خود ناچار از اقرار و اعتراف‌ به حاکمیت و مالکیت ملت ایران بر بحرین و استمرار آن تا زمان های بسیار نزدیک‌ گردیده اند. از جمله آن که سخنگوی رادیو لندن بی بی سی در ساعت 6:45‌ روز 25 اسفند 1348 در پاسخ‌ یکی از شنوندگان، چنین اعلام می دارد: نامه ای از آقای محمدرضا راستی از کویت رسیده که مانند بسیاری از شنوندگان دیگر می نویسد، این انگلیس ها کی از خلیج فارس‌ بیرون می روند؟ آیا بحرین مال ایران است یا نه؟ این پرسشی است که یکی از ساکنان کویت از رادیو لندن، سخنگوی دولت استعماری انگلیس‌ می کند. پاسخ‌ چنین است: آقای راستی، من در این باره بارها توضیح‌ داده ام، دولت انگلستان اعلام کرده که نیروهای نظامیش را تا پایان سال ۱۹۷۱ از خلیج‌ بیرون خواهد برد و هنوز هم در این طرح‌ تغییری داده نشده است. اما در مورد تعلق‌ بحرین به ایران، اگر نظر مرا می خواهید گفته ام و می گویم بله بله، نسبت به این پرسش، آیا بحرین مال ایران هست، یا نه؟ سپس‌ سخنگوی رادیو لندن بی بی سی در پاسخ‌ پرسش کننده محمدرضا راستی اینطور ادامه می دهد: حتی تا حدود ۲۵-۳۰ سال قبل، انگلیس ها در مورد بحرین به دولت های مرکزی ایران نامه می نوشتند و مثلاً می گفتند با اجازه شما می خواهیم فلان کار را بکنیم و مسلماً اسناد آن موجود است. این قسمت را که برای نمایندگان محترم قرائت کردم، متن پاسخی است که رادیوی بی بی سی لندن برای یکی از ساکنین کویت گفته است.

نمایندگان محترم ملاحظه بفرمایید که بدین ترتیب‌ هرگز ادعای این که حاکمیت ایران نسبت به بحرین طی مدت زمانی قطع‌ گردیده است صحیح‌ نیست. با این توضیحات، حال چگونه است که دولت نسبت به جزء لاینفک‌ از میهن ما، با وجود این همه دلایل متقن، به آن مرحله از تردید در حاکمیت ملی نظر دوخته است که تعیین سرنوشت این جزء انفکاک ناپذیر ایران را، آن هم با این کیفیت به عهده آقای اوتانت و یا شورای امنیت گذارده است؟!

بیگمان نمایندگان محترم هنوز مفاد اعلامیه اخیر وزارت خارجه را به خاطر دارند. در آن اعلامیه تصریح‌ شده است که استعمار انگلیس‌ به زور و تزویر، بحرین را از مادر میهن جدا نموده است. بعد از سال های بسیار در زمان وزارت خارجه شما چنین اعلامیه صادر شده. شما سخن تاریخ‌ را گفتید، سخن هزاران مردم زجردیده بحرین را گفتید. استعمار در پناه دو بازوی جنایتکارانه زور و تزویر و زندان های هولناک‌ حاکم ‌خودکامه، نظامات بردگی آور را بر هزاران ایرانی بحرین تحمیل نموده است. گورستان های بحرین که در آغوش خود هزارها شهید ایرانپرست را جای داده است، سیاهچال ها و زندان های بحرین که هزارها زنان و مردان هم میهن ما را در غل و زنجیر کشیده است، یادآور چنین جنایت هایی است. پرسش ما این است که دولت با توجه به چنان اعلامیه ای و با توجه به همه صفحات متعدد گزارش های مبنی بر استقرار حکومت های ستمگر و جنایتکار در بحرین، چه اقدامی برای برطرف‌ کردن دو عامل زور و تزویر و عوامل ناشی از آن را در بحرین نموده است؟

جناب‌ آقای وزیر خارجه گزارش دولت و نیز دویست و شصت صفحه کتاب‌ مستندی که اداره نهم ‌وزارت خارجه منتشر نموده است، اعلامیه واقع بینانه ای که در زمان وزارت شما منتشر گردید، همه حکایت دارد که سال های متمادی است که بحرین به صورت زندان بزرگ‌ و هولناکی برای هزاران هزار ایرانی مقیم در آنجا درآمده است. اکنون چگونه دولت می تواند درست در میان دیوارهای همین زندان مخوف‌ و در زیر سایه شوم و دهشتناک‌ دژخیمان استعمار انگلیس‌، رأی آزادانه مردم را جویا شود؟ مقررات جهانی، رویه بین المللی، ابتدایی ترین اصول دموکراسی، ایجاب‌ می کند ابتدا غل و زنجیر از دست و پای مردم بحرین برداشته شود، درهای آن زندان بزرگ‌ باز شود، به مردم بحرین اجازه استنشاق‌ هوای آزاد و تفکر آزاد داده شود و آنگاه اگر اصرار داشته باشید، تمایل آن ها خواسته شود. در چنان شرایطی همه خواهند دید که مردم بحرین، همآهنگ‌ فریاد زیستن با ملت و سرزمین خود یعنی ایران را بر می دارند. در حالی که عملاً آنچه در بحرین بررسی خواهد شد، مطامع‌ و امیال استعمار انگلیس‌ و عمال فرومایه آن خواهد بود، نه امیال مردم ‌بحرین. هرگز چنین اقدامات و نتایج‌ حاصله از آنکه معارض‌ با حاکمیت و مالکیت ملت ایران نسبت به بحرین باشد، نمی تواند نافذ و مورد قبول ملت ایران و در نتیجه نمی تواند مورد قبول مردم بحرین باشد. به ویژه آنکه دولت بدون کسب‌ مجوز قانونی و بر خلاف‌ قانون اساسی، برای تغییر حدود و ثغور کشور به مراجع‌ غیر ملی مراجعه نموده است.

نمایندگان محترم، با توجه به این جهات است که باید حساسیت لحظات خطیر کنونی را دریافت و با وجدان بیدار و شهامت اخلاقی وظایفی را که هر یک‌ در پیشگاه نژاد ایرانی و هم میهنان ستم دیده بحرینی به عهده داریم ایفا کنیم. دیدگان هزاران ایرانی جانباز که به امید روز یگانگی هرچه بیشتر بحرین با "مادر میهن" در سرزمین بحرین جامه شهادت در بر کرده اند و نیز دیدگان دیگر شهیدان راه یگانگی ملت ایران، به سوی ماست. دیدگان میلیون ها ایرانی به سوی ما دوخته شده است. آن ها به ما چشم امید دوخته اند که آیا در راه دفاع‌ از حق‌ حاکمیت گام برخواهیم داشت و یا داوری تلخ‌ تاریخ‌ را برای خود خریدار خواهیم شد؟

ما متکی به پیمان و میثاق‌ خود هستیم، ما چنین می اندیشیم که این سرزمین مقدس‌، سرزمینی که از هم تفکیک‌ و جدایی ندارد، نمی توانیم گوشه ای از این سرزمین را به گوشه ای دیگر از آن رجحان و ترجیح‌ دهیم. ما باید جانباز و از خود گذشته و فداکار باشیم. روی هر وجب‌ از خاک‌ این مملکت، خون هزاران شهید ریخته شده، فداییان بسیار، جانبازان بسیار بوده اند که این وطن و این سرزمین مقدس‌ را محفوظ نگاه داشته اند. بنا به احساس‌ چنین مسائلی است که در این لحظات رنج آور و غمانگیز اقدامات دولت را مطلقاً منطبق‌ با اصول مسجل حاکمیت ملی ایران نمی دانیم، بنابراین و به سبب‌ اینگونه اقدامات گروه پارلمانی پان ایرانیست، هر پنج‌ تن نماینده پان ایرانیست، دولت را استیضاح‌ می کنند».

متن استیضاح‌ گروه پارلمانی پان ایرانیست:

به گواهی تاریخ‌، به دلالت مستندات و دلایل متقن و دنیاپسند و غیر قابل انکاری که وجود دارد و برخی از آن ها در مقدمه مبسوط گزارش تقدیمی دولت به مجلس‌ شورای ملی مندرج‌ است، بحرین از نخستین هنگام تاریخ‌ تاکنون، جزء لایتجزای شاهنشاهی ایران بوده است. به طوری که جزایر مزبور به عنوان استان ‌چهاردهم میهن ما اعلام گردید و بر همین اساس‌ برای بحرین و دیگر جزایر پراکنده خلیج فارس‌، کرسی های نمایندگی در مجلس‌ شورای ملی، پیشبینی گردیده است که اکنون متأسفانه جای نمایندگان آن در مجلس‌ شورای ملی خالی است. از سوی دیگر، با توجه به اینکه مفهوم و منطوق‌ اصل سیاست مستقل ملی، جز کوشش و تلاش برای احقاق‌ حقوق‌ تاریخی ملت ایران و طرد آثار هرگونه سیاست استعماری چیز دیگری نمی باشد، قسمت اخیر گزارش دولت که به عنوان راه حل مسئله بحرین به مجلس‌ شورای ملی تقدیم گردیده است، نقض‌ صریح‌ اصول تمامیت ارضی و حاکمیت ملی است و تعارض‌ آشکار با اصل سیاست مستقل ملی دارد.

همچنین قسمت اخیر گزارش دولت دلالت دارد که دولت هیچگونه اقدامی برای ایجاد شرایط مناسب‌ و آزاد جهت ابراز تمایل طبیعی مردم بحرین ننموده است و عملاً نحوه ای که به عنوان کسب‌ نظر مردم بحرین در گزارش دولت منعکس‌ شده است، جز انجام یک‌ سلسله تشریفات به سود سلطه جابرانه استعمار انگلیس‌ و شرایط خفقان آوری که استعمار و شیخ‌ دست نشانده آن در بحرین به وجود آورده است، چیز دیگری نیست.

بنابراین، با توجه به اهمیت حساس‌ و تاریخی موضوع‌ مورد بحث‌ و با توجه به مسئولیت مشترکی که حسب ‌مقررات قانون اساسی، همه اعضای هیئت دولت، برابر ملت ایران دارند، بدین وسیله گروه پارلمانی پان ایرانیست به جهات یاد شده در بالا، دولت را استیضاح‌ می نماید.

و اینگونه بحرین از خاک ایران جدا شد ولی دل های مردم آن سامان که ایرانی هستند همچنان برای بازگشت به آغوش میهن می تپد.


با سپاس از شما برای وقتی که در اختیار من گذاشتید.
از روشنگری حضرتعالی قدردانی می کنم.

 
فرستادن دیدگاه
نام :
ایمیل :
دیدگاه :
 
دیدگاه کاربران :
تاکنون هیچ نظری برای این مطلب ثبت نشده است !
    
 
صفحه اصلی  بازگشت
 
تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 5 خرداد 1397