شاه برای ایران چه کرد؟ آیا شاه دیکتاتور بود؟ (بخش دوم)
دکتر علی موسوی
21 بهمن 1393

ریشه های موفقیت شاه:
شاه را امروزه با مجموعه ای از کارکردها می شناسیم که نمونه های اندکی از آن در سطور بالا آمد. این مجموعه، یعنی ایجاد و گسترش نهادهای بنیانی و توسعه دهنده یک کشور که غالبا در ردیف نهادهای فراگیر جای می گیرند. کارنامه شاه به خوبی نشان می دهد که وی برخلاف نظام های بهره کش و دیکتاتوری حرکت کرد زیرا دیکتاتور واقعی به منظور تداوم قدرت خویش، برنامه ریزی کشور را بر توقف رشد، تحکیم پایه های قدرت، و تضعیف توان مادی و معنوی مردم قرار می دهد. در واقع در برنامه ای که برای توسعه صنعتی و اقتصادی یک کشور انجام می شود (در هرجایی از جهان) ایجاد فاصله طبقاتی و درجاتی از فساد اجتناب ناپذیر است اما آنچه در ایران شاهنشاهی می بینیم، تلاش شاه و دولتمردانش بر کاهش عوارض یاد شده از طریق انجام "انقلاب سفید" و مبارزه با فساد سیستمیک است. شاید در اینجا، گزارش وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی درباره ساواک نکته ای مهم و ظریف را روشن کند: 
«
درزمان پاکروان ( 1340- 1350) به دستور محمدرضا، فردوست با حفظ سمت در دفتر ویژه به عنوان قائم مقام ساواک برگزیده شد تا ضمن تحکیم ساختارساواک، با فساد مبارزه کند که وی گزارش کاملی از وضعیت نا به سامان ساواک و اختلاس های صورت گرفته برای محمدرضا ارسال کرد. در زمان معاونت فردوست، تغییر تخصص غیر ممکن شده و هر فرد تنها می توانست در سلسله مراتب تخصصی خود ارتقا یابد. در نتیجه در سال 1349 تعدادی از کشورهای خاورمیانه پرسنل اطلاعاتی و امنیتی خود را برای آموزش به تهران اعزام می کردند» (30 ویژه نامه سال مجاهدت های خاموش: 82).


در نمونه اخیر، باورمندی شاه به اصلاح سیستم و رفع فساد از درون سازمان های حکومتی، حتی آنجا که حیات خلوت وی به شمار می رفت را از زبان دشمن شماره یک می شنویم؛ یعنی وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی (ویژه نامه 30 سال مجاهدت های خاموش). بی گمان وزارت اطلاعات، مجیزخوان آستان مقدس همایونی نبوده و نیست!


نکته بسیار مهم دیگر، اعزام پیوسته و هدفمند هزاران دانشجوی ایرانی به بهترین دانشگاه های جهان و جای دادن آن ها در بالاترین مناصب دولتی و دانشگاهی کشور، بدون توجه به پیشینه خاندانی و سیاسی آن ها بود. این برنامه سبب می شد تا ایران به گونه همیشگی در جریان تازه ترین تحولات دانشی، پژوهشی و مدیریتی جهان مدرن باشد و از اینرو نه تنها چنین کارکردی، توسعه چند جانبه ایران را تضمین می کرد بلکه با آزاد کردن انرژی لایه دانش آموخته کشور در فرایند توسعه، به افزایش توان قشر متوسط شهری و لایه های مدنی جامعه ایرانی کمک شایان نمود. از سویی با وجود افراد گوناگون از مردم عادی در بالاترین سطوح مدیریتی و علمی کشور، پیشینه ها و وابستگیهای قومی، قبیله ای، مذهبی، اشرافی و خانزادگی به کنار رفت و این امر، موتور محرک دیگری در پیشرفت کشور شد.


اکنون بد نیست اصول مورد نظر شاه را از زبان خودش بشنویم: «الهام بخش سیاست داخلی ما این سه اصل بود: مشارکت، عدم تمرکز، و دموکراسی. می خواستم مردم ایران در اداره کشور و ساختن اقتصاد آن به موثرترین وجه ممکن شرکت کنند. انقلاب سفید می بایست ما را به این هدف ها برساند. خانه های انصاف، شورای ده، و شوراهای شهر و شهرستان و استان با اختیارات وسیع، همگی ابزار مشارکت سیاسی مردم به شمار می آمدند. سهیم شدن کارگران در اداره و سود واحدهای بزرگ تولیدی نیز به ثمر نشسته بود.» (پهلوی: 293)
شاه عموما همان چیزی را بیان می کند که امروز پژوهشگران به سان چارچوب و فرمول نجات یک کشور بیان می کنند. اگرچه شاه نتوانست همه ی این اهداف را جامه عمل بپوشاند و در زمینه جهش دموکراتیک ناموفق بود، اما بی تردید جهت گیری ساختار فرمانروایی وی بالنهایه چنین بود. جدا از موارد مهم بالا، ایده و اندیشه بنیانی شاه بر دو ستون مهم استوار بود: ناسیونالیسم و سکولاریسم.


خواستگاه شاه و پدرش در گرایش ایشان به سکولاریسم و ناسیونالیسم تاثیرگزار بود و به ویژه زندگی شاه در دوره جوانی در سوییس از این جنبه مهم به نظر می آید. شاه و پدرش از لایه های میانی جامعه ی ایرانی برخاسته بودند، دردها و رنج های ملت را از نزدیک دیده بودند و فاقد خواستگاه عشیره ای و قبیله ای نیرومند بودند. همین امر سبب گردید تا آن ها برای مهار نیروهای برتر سنتی (قبایل، خوانین و روحانیون) تلاش کنند و طبقات میانی اجتماع را به گونه پیوسته وارد چرخه قدرت و مدیریت کشور نمایند. از اینرو نه فقط سیاست ناسیونالیستی مبتنی بر نیرومندی ملت را در پیش گرفتند بلکه با کنار نهادن عنصر مذهب از سیاست، تمام عناصر دینی کشور را عموما در یک کاسه نهادند.



از اشتباه تا نقطه پایان
اکنون می بایست بیاندیشیم که سازمان رو به پیشرفت پهلوی چرا و چگونه از هم فروپاشید. ما این امر را به گونه خلاصه می توانیم در دو بخش درونی و بین المللی پی بگیریم. در مورد فاکتور درونی که به سان پاشنه آشیل رژیم پهلوی عمل کرد می توان به ایجاد نظام تک حزبی علیرغم رشد اقتصادی بالا اشاره کرد. اقتصاد ایران در دوره رشد قابل توجه خویش، فرایندی را دامن زد که گریز ناپذیر بود. امروزه این امر کاملا شناخته شده است که رابطه منطقی میان رشد اقتصادی و گرایش جامعه به دموکراسی وجود دارد. فرید زکریا، استاد دانشگاه هاروارد، این نکته ضروری را یاد می کند که : ساده ترین توضیح برای موفقیت سیاسی یک دموکراسی، موفقیت اقتصادی است و سپس با آوردن نمونه های پیاپی و از جمله در مورد تایوان یادآوری می کند که رشد سریع اقتصادی، پیامدهای لیبرالیزه کننده ای داشت که رژیم حاکم پیش بینی نکرده بود و درباره دولت های شرق آسیا که [همانند ایران پهلوی] رشد اقتصادی بالا را تجربه می کردند همچون اروپا لیبرالیزاسیون اقتصادی، یک طبقه بورژوا و جامعه ی مدنی را به وجود آورد که منطقا موجد دموکراسی بود (زکریا: 80 - 76). به عبارت دیگر رشد اقتصادی، محرک و زیربنای دموکراسی و توسعه سیاسی است. از سویی وی به بررسی جامع دو اقتصاددان هاروارد با نام جفری دی ساکس و اندرو وارنر اشاره می نماید که با بررسی 97 کشور در حال توسعه نشان داده اند که ثروت طبیعی، مدرنیزاسیون سیاسی و اقتصادی را به تاخیر می اندازند! (زکریا: 83). و این نکته مهم را بویژه در مورد اقتصادهای تک محصولی (اعم از نفتی و...) یادآور می شود که: «هر دولتی که پول بی زحمت در کیسه دارد از نظر سیاسی توسعه نیافته باقی می ماند».


به گفته زکریا، کامل ترین مطالعه ی آماری که آدام پژوورسکی و فرناندو لیمونگی، دو تن از بزرگ ترین دانشمندان علوم سیاسی و در بازه زمانی 1950 تا 1990 میلادی انجام داده اند، در مورد پیوند دموکراسی و اقتصاد به ما می گوید: «در یک کشور دموکراتیک که درامد سرانه ی آن کم تر از 1500 دلار باشد، متوسط طول عمر رژیم از هشت سال تجاوز نمی کند. با درامد سرانه ی 1500 تا 3000 دلار، متوسط طول عمر رژیم به هجده سال می رسد. اگر درامد سرانه بالاتر از 6000 دلار باشد، رژیم بسیار مقاوم می شود. احتمال اینکه یک نظام دموکراتیک در کشوری با درامد سرانه ی بالاتر از 6000 دلار از بین برود یک به پانصد است. به این ترتیب می توان نتیجه گرفت که اگر کشوری با تولید سرانه ی ناخالصی 3000 تا 6000 دلار برای گذر به دموکراسی تلاش کند موفق خواهد شد.» (زکریا: 77).


بر پایه آنچه در بالا آمد به نکات مهم زیر دست می یابیم:
1-
دموکراسی به طور ویژه ای تحت تاثیر رشد درامد سرانه شهروندان است (3000 تا 6000 دلار) و اساسا اگر شهروندان کشوری به این سطح از درامد برسند یا بدان نزدیک شوند فرایند توسعه سیاسی آغاز و ثبات می یابد.
2-
درامد مفت و بی زحمت مانع توسعه سیاسی است.

این دو فاکتور در ابتدای دهه 50 دامن ایران را گرفت. در نتیجه برنامه ریزی درست و کارکرد مناسب دولت، کشور ایران رشد اقتصادی بالا و رشد درامد سرانه شهروندان را تا نزدیکی استاندارد یاد شده به دست آورد، اما شوک نفتی و افزایش بالای درامد نفت دوگانگی ژرفی را رقم زد. افزایش نجومی درآمد نفت (تا سطح 70 میلیارد دلار در برنامه پنجم) برنامه ریزی منسجم پیشین را بر هم زد. به عنوان نمونه پس از شوک نفتی، در برنامه عمرانی پنجم در مرداد ماه سال 1353 تجدید نظر شد و اعتبارات آن به میزان دو برابر افزایش یافت و در نتیجه، هزینه های عمرانی، در سه سال نخست برنامه پنجم از کل هزینه های برنامه چهارم، در همه زمینه ها فراتر رفت (مصطفایی: 8). سرریز پول به جامعه ای که اتفاقا با کوشش حکومت پهلوی به گونه ای آرام آمادگی برای توسعه سیاسی را کسب می کرد از یکسو و دولتی فربه که با توصیه نظام تک حزبی و البته بدون عمق اجتماعی لازم شکل یافته بود، تضاد سنگینی پدید آورد.


‌تشکیل‌ حزب‌ رستاخیز پس‌ از صدور دستور شاه‌، در تاریخ‌ 11/12/53 مطرح‌ شد. وی‌ استدلال‌ کرد که‌ چون‌ تعدد احزاب‌ و گروه های‌ سیاسی‌، موجب‌ شده‌ است‌ تا فرصت های‌ مساوی‌ در اختیار افراد قرار نگیرد و اشخاص‌ شایسته ای‌ که‌ در احزاب‌ اقلیت‌ هستند، از دست یابی‌ به‌ پست هایی‌ که‌ در انحصار حزب‌ اکثریت‌ است‌ محروم بمانند، بنابراین‌ باید به‌ جای‌ احزاب‌ موجود، حزب‌ واحدی‌ تشکیل‌ داد تا فرصت های مساوی‌ را برای‌ خدمت‌ در مملکت‌، در اختیار همگان‌ بگذارد. شاه‌ که‌ در سال‌ 1353، با این‌ قاطعیت‌ از نظام‌ تک‌ حزبی‌ خودی‌ دفاع‌ کرد، قبل‌ ازتأسیس‌ آن‌، در کتاب‌ «مأموریت‌ برای‌ وطنم‌» قاطعانه‌ خود را هوادار سیستم‌ چند حزبی نشان‌ می داد (صارمی شهاب: 1386). جامعه ایرانی از زمان انقلاب مشروطه مستمرا خواهان دگرگونی در مناسبات سیاسی بود و از نظر اقتصادی در دهه 50 چنین توانی را بالنسبه یافته بود به ویژه آنکه دولت پهلوی آزادی های زنان، جوانان، اقلیت های مذهبی و... را در سبد طلا و با قدرت به جامعه پیشکش کرده بود و وعده های رهبران حکومت برای داشتن بهترین سطح زندگی محرک بیشتری برای طلبکاری سیاسی پدید آورده بود. این تصمیم شاه نه تنها بر خلاف باورهای پیشین خودش بود بلکه وی دراین مورد می گوید: «تشکیل حزب رستاخیز: یک اشتباه... بدبختانه غلط بودن فکر ایجاد این حزب در عمل به اثبات رسید» (پهلوی:306 - 305). البته درباره بسته بودن فضای سیاسی آن روزگار نباید یک طرفه داوری کنیم زیرا:
1- به دلیل فضای جنگ سرد و وابستگی کامل گروه های چپ به شوروی، با هدف سرنگونی سامانه پادشاهی و تشکیل جمهوری کمونیستی؛ تردیدی وجود ندارد که شاه نمی توانست وجود گروه های چپ را تحمل کند چنانکه چپ های ایران نیز در دشمنی با شاه و انجام اعمال تروریستی و مبارزات مسلحانه گاه و بی گاه کوتاه نمی آمدند.
2- بخش مهمی از نیروهای مذهبی نیز به ویژه پس از رفورم های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی شاه که انحصار بخش وسیعی از درامدهای اقتصادی آنان را به خطر انداخته بود، تکلیف خویش را در دشمنی با وی روشن نموده بودند. به ویژه اعطای آزادی به زنان و اقلیت های مذهبی برای ایشان قابل تحمل نبود.
-3
مخالفین ملی و روشنفکران نیز در مخالفت با شاه به گونه ای افراطی و گاه بسیار ناجوانمردانه رفتار می کردند، چنانکه هر اقدام مثبت و سازنده شاه را صرفا به دلیل آنکه از سوی وی و دولتمردانش انجام یافته بود تخطئه می کردند. در واقع نیروهای مذهبی، چپ، روشنفکران و... از هیچ فرصتی برای تخطئه اقدامات شاه دریغ نمی ورزیدند: از صدور بیانیه های آتشین تا مبارزات مسلحانه برای ایستاندن لکوموتیو توسعه گرای پهلوی، بی گمان صحنه آرایی «تئاتر غمبار دشمنی با شاه به هر قیمت» است.
 -4
ترور چند نخست وزیر شاه و اقدام برای ترور وی و خانواده اش، قطعا فضای بی اعتمادی خاصی را در وی و اطرافیانش پدید آورد. فضای پرتنش دهه بیست و عدم پیشرفت کشور در زمینه های گوناگون هرگز از ذهن شاه پاک نمی شد.


باید دانست که با در نظر گرفتن چهار فاکتور یاد شده و رفتار غیر دموکراتیک بیشتر مخالفان شاه، چندان گمانی بر جای نمی ماند که چرا شاه نسبت به گشودن فضای سیاسی همواره دچار تردید بود. با این همه گشودن فضای سیاسی ولو در سطح نیروهای ملی و طرفدار مشروطه و عدم حرکت بسوی نظام تک حزبی، باتوجه به رشد اقتصادی و فرهنگی جامعه ایرانی می توانست در جلوگیری از سقوط پادشاهی مشروطه پهلوی تاثیر بسزایی داشته باشد. هرچند که این امر قطعی نیست و اصولا در بررسی های سیاسی و تاریخی نمی توان نظر قطعی داد اما به گمان بیشتر، فرضیه گشودن نسبی فضای سیاسی در ابتدا یا میانه دهه پنجاه می توانست مدیریت بهتری در پاسداشت ساختار سیاسی کشور ایفا کند.


اما در بعد بین المللی نیز باید دانست که ایران همواره مورد کینه دولت های بزرگ بوده است و نیرومندی ایران با توجه به ژئوپولیتیک شگفت ایران، قطعا باب میل شرق و غرب نبوده و نیست. در دویست سال گذشته هرگاه ایران به هر دلیلی ضعیف بوده، آن ها در ضربه زدن به منافع کشور ما دریغ نکرده اند. ماجرای گوادلوپ بر کسی پوشیده نیست. در جمع بندی این بخش بد نیست نگاهی به چند نکته مهم در گفت و گوی رابرت آرمائو، دستیار ویژه معاون رییس‌جمهور ایالات متحده در سال‌های ۱۹۷۹- ۱۹۷۸، با عرفان قانعی فرد بیاندازیم:
«
برخی ایرانی ها بر نظریه توطئه و... اصرار دارند و من نمی دانم کدام توطئه؟[!] مثلا چه قدرتی شاه را تکان داد؟ اما در آخر مردم مسئول هستند. ایران قیمت نفت را بالا برد. شاید یکی از مهم ترین نشانه های ضد شاه، همین نفت بود. کیسینجر می خواست که شاه قیمت نفت را متعادل و منطقی کند اما حامی شاه بود. ایران می رفت که پنجمین قدرت اقتصاد جهان شود و طبعا برای رقبای سالیان هم غیر قابل تحمل بود. بی بی سی هم شاه را کشته بود. حمایت آن ها از انقلاب و نیز حمایت انگلستان، فرانسه و آمریکا از انقلابیون، شاه را افسرده کرد. اما شاه تئوری های بزرگی داشت و می دانست که نفت مهم است و در حیات ایران تاثیر‌گذار و قیمت نفت را به‌‌ همان دلیل بالا برده بود و می خواست به نوعی مدیریت انرژی جهان را بر عهده بگیرد. چند روز قبل از مرگش با شاه تلفنی حرف زده بودم و گفت: «مراقب فرزندانم باش و مسائلی محرمانه هم نزد من گذاشت که پس از مرگش منتشر کنم که البته هنوز هم شاید مصلحت نیست و شاید ۵۰ سال باید از ماجرا بگذرد. تاریخ را هم ۵۰ سال بعد می‌توان نوشت!» (آرمائو: 1390).


به هر روی شماری از رویدادهای داخلی و توطئه خارجی، پادشاهی پهلوی را به سوی نقطه پایان سوق داد. در اینکه سهم کدام یک از عوامل داخلی و خارجی بیشتر بوده است نیاز به انتشار اسناد بیشتری داریم، هرچند که نگارنده علیرغم وجود برخی از اشتباهات در ساختار فرمانروایی پهلوی، سهم آشکار دولت های غربی را در سقوط 57 بیشتر می بینم زیرا اولا همه حکومت ها اشتباهات زیادی مرتکب می شوند و مهم تر آنکه، اساسا سقوط شاه را بایست در فرایند اسلامیزه کردن خاورمیانه از سوی غرب ارزیابی کرد که برای پایان بخشیدن به امپراتوری سرخ کمونیسم، آگاهانه دست به چنین گزینش دهشتناکی زدند. این فرایند با ساقط کردن بوتو در پاکستان آغاز شد و سرنگونی شاه نیز، بخشی قطعی از این پروسه بود.

 

بهره سخن:
اگر بخواهیم دقیق تر درباره استبداد و دیکتاتوری شاه نظر دهیم بهتر است ملاکمان را از قضاوت و علائق شخصی به سمت سنجش آکادمیک بگردانیم. فرید زکریا، در اثر بسیار ارزشمند خویش با عنوان «آینده آزادی» می گوید: «نبود انتخابات آزاد و عادلانه را باید تنها یک نقص واحد دانست و نه تعریف استبداد. انتخابات یک مزیت مهم در اداره ی یک کشور است، ولی نه تنها مزیت آن. موضوع مهم تر این است که در مورد دولت ها با معیارهایی مرتبط با لیبرالیسم قانون سالار قضاوت شوند. آزادی ها و حقوق اقتصادی، مدنی و مذهبی مهم ترین مولفه های خودمختاری و شان انسانی هستند. اگر دولتی با دموکراسی محدود پیوسته این آزادی ها را گسترش دهد نباید برچسب دیکتاتوری به آن زد.» (زکریا: 185).


برپایه آنچه آمد، شاه دموکرات نبود اما قطعا دیکتاتور هم نبود زیرا روند حکومتش کاملا وارونه مسیر حکوم تهای دیکتاتوری تاریخ بوده است. او را می توان حد میانگینی از یک ناسیونالیست نهادگرا دانست. کسی که میهنش را بیش از حکومتش دوست داشت و از اینرو با بازاریان، ملاکان بزرگ و روحانیون سنتی در افتاد که عمدتا تا پیش از پهلوی ها، پشتیبان حاکمیت بودند. شاه به ایران و تمدن شکوهمندش عشق می ورزید. لینت میچل، استاد دانشگاه اکستر درباره شخصیت کورش از نگاه یونانیان می گوید: «در کتاب قوانین افلاتون، کورش شاهی نیک است که توازن میان بندگی و آزادی را با ایجاد آزادی و سروری به دست ایرانیان نسبت به دیگران نگاه می دارد. کورشِ افلاتون دموکرات نیست اما ارزش های دموکراتیک مانند آزادی و دادگری را پشتیبانی می کند.» (میچل: 12). آنچه شاه انجام داد به گونه ای همتای همین تعریف است!


در بررسی نهایی پادشاهی پهلوی و ارزیابی کارکرد آن بد نیست کمی با تاریخ شوخی کنیم. بدین سان که پادشاهی پهلوی را با هرآنچه پدید آورد و هرآنچه انجام داد از صفحه ی تاریخ پاک کنیم و سلطنت قاجار را به حکومت کنونی بچسبانیم و آنگاه ببینیم که چه چیز بر جای می ماند و یا چه چیز به دست می آوریم! شاید اینگونه بتوانیم دریابیم که شاه چه کرد...

 

پاینده ایران

 


منابع:


1-
آرمائو، رابرت؛ نخستین گفت‌وگو با همراه آمریکایی شاه پس از ۳۳ سال؛ گفت و گو از عرفان قانعی فرد؛ روزنامه شرق؛ 15 بهمن 1390
2-
افخمی، غلامرضا؛ سیاست و سیاستگذاری اقتصادی در ایران 1340- 1350؛ نگرش مقاله: 1393
http://fis-iran.org/fa/resources/development-series/financialpolicy/preface?mode=print
3-
پهلوی، محمدرضا؛ پاسخ به تاریخ؛ برگردان: حسین ترابیان؛ نشر زریاب؛ 1379
4-
زکریا، فرید؛ آینده آزادی: اولویت لیبرالیسم بر دموکراسی؛ برگردان: امیرحسین نوروزی؛ ویراستار خشایار دیهیمی؛ ناشر: طرح نو؛ چاپ سوم؛ 1390
5-
عاقلی، باقر ؛ میرزا احمدخان قوام السلطنه در دوران قاجار و پهلوی ؛ انتشارات جاویدان ؛ چاپ دوم ؛ 1377
6-
عجم اغلو، دارون و جیمز رابینسون؛ چرا کشورها شکست می خورند؛ برگردان: پویا جبل عاملی و...؛ ویراستار: احمد صدری؛ نشر دنیای اقتصاد؛ 1392
7-
علمداری، کاظم؛ توسعه پرشتاب ایران قبل از انقلاب؛ دسامبر 2013؛ iran-emrooz.net
8-
صارمی شهاب، اصغر؛ تشکیل‌ حزب‌ رستاخیز ملت‌ ایران‌ و انحلال‌ احزاب‌ سیاسی‌؛ مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ 1386 ؛ http://ensani.ir/fa/content/124786/default.aspx
9-
لیلاز، سعید؛ اقتصاد سیاسی پیش از انقلاب؛ گفت و گو از مهدی الیاسی؛ 8 آذر 1390 : http://cheragheazadi.org/index.php/archives/1526 
10-
سی سال مجاهدت های خاموش؛ ویژه نامه سیُمین سالگرد تاسیس وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران؛ مهر ماه 1393
11-
مصطفایی، سمانه؛ بررسی وضعیت اقتصادی رژیم پهلوی دوم در سال های 1357 - 1350؛ iranhdm.ir/article/1%20(21).pdf
12-
واتسون، کیت؛ اصلاحات آموزشی در انقلاب سفید/ جدال نظام درسی و سپاه دانش با معضل جهل و خیال؛ 1976؛ http://pahlaviha.pchi.ir/show.php?page=contents&id=11387
13-
هوگلند، اریک؛ اصلاحات ارضی: اراده نیمه تمام؛ نشریه گفت و گو؛ تابستان 1380؛ شماره 32؛ http://www.ensani.ir/fa/content/205405/default.aspx

14- Definition of DICTATOR; http://www.merriam-webster.com/dictionary/dictator; review for this paper: 2015
15- Economic history of Iran; From Wikipedia, the free encyclopedia; review for this paper: 2015
16- Mitchel, Lynette; Cyrus the Great and the Obedience of Willing; Centre for Leadership Studies; University of Exter; 2009
 
17- Rae, jon; An Overview of Land Tenure in the Near East Region; This work was produced for FAO and is published with the permission of the author; April, 2002
18- Salehi Esfahani H. and Pesaran M.H, Iranian Economy in Twentieth Century: A Global Perspective,
Economic Research Forum, 2008


بخش نخست این نوشتار

 
فرستادن دیدگاه
نام :
ایمیل :
دیدگاه :
 
دیدگاه کاربران :
با درود به شما ،یکی از اساسی ترین مشکلات ایران این بود که اکثر مخالفان شاه فقید عقاید ضد ناسیونالیست و جهان میهنی داشتند و با برکناری شاه فقید رقابت بین این گروهای جهان میهن و به پیروزی رسیدن یک از آنها چیزی جزضربه زدن به منافع ملی به بار نمی آورد که البته نیزچنین شد ،هم اکنون در گروهای مخالف خارج نشین میتوان این عقاید جهان میهن و ضد ناسیونالیست رو مشاهده نمود . شاه ایران به نظر اینجانب یک ناسیونال سوسیالیست بود و زدن انگ ضد دمکراسی و حقوق بشر از فعالیتهای همین جهان میهنی هاست که اکنون به دامان غرب جهان گشا پناه برده و به هرقیمتی خواهای سرنگونی جمهوری اسلامی هستند تا مفاهیم بی معنی و شعاری دمکراسی و حقوق بشر را که ابزار صهیونیسم جهانی برای تسلط بر ملتهاست را در ایران برپا کنند . درحقیقت شکست ایران از شکست نازیسم شروع شد و حکومتهای فاتح جنگ دوم به علت ترس از احیای ناسیونالیسم ایرانی به دنبال واژگونی رژیم شاهنشاهی بودند که توطئه آنان در سال 57 به ثمر رسید و ایران نه تنها موفق به احیای امپراتوری قدیمی خود نشد بلکه از همه نظر به ورطه فساد و نابودی کشیده شد و همه سرمایه های ملی و انسانی آن به تاراج و نابودی کشیده شد.
رضا
عالی بود سرور موسوی گرامی. به ریشه های مسائل مهمی پرداخته و پاسخ آنها را داده اید. از تلاش شما سپاسگزارم.
مصطفی لطفی کیان
امیدوارم آنانکه بدون مطالعه درست و همه جانبه،داوری میکنند اینگونه نوشته ها را بخوانند تا آگاه شوند . سرور دکتر موسوی تندرست باشید
کیوان زارع
درود بر آقا رضا. من با بسیاری از نظرات شما موافقم. بطور کلی در جهان دو جبهه ی نبرد هست: جبهه ی ناسیونالیستها و جبهه غیر ناسیونالیستها. امیددارم ما ناسیونالیستها بتوانیم هرچه زودتر ایران عزیز را از چنگال جبهه ی غیر ناسیونالیستها رها کنیم.
کیوان زارع
با درود به شما جناب زارع ،بحث کلی این است که ایده های جهان میهنی آسمانی و زمینی ،حال با هرهدف به قول خودشون بشردوستانه وقتی برکشوری مسلط میشوند چون اولویتشان منافع ملی نیست اولا به طور طبیعی نمیتوانند از عهده برآوردن نیازهای ملت تابعشان برآیند چون هدف اصلی آنها هدف جهان میهنی آنهاست و به طورخودآگاه و ناخودآگاه در بسیاری ازمواقع منافع ایدیولوژی خود را برمنافع ملی ترجیح میدهند .و دوم از پاسخ گویی بر ناکارامدیها و نقصان به منافع ملی به علت پافشاری برمنافع ایدولوژی و اهمیت بیشترقائل شدن برآن ،به راحتی طفره میروند و درجواب نابسمانی میگویند هدف ما جهانی میباشد و باید فداکاری کرد ولی چون اکثر اهداف این جهان میهنی ها در طول تاریخ ایده آل و دست نیافتنی است پس این چرخه ادامه مییابد و تا زمانی که برکسی قدرت نشستند به کسی جوابگو نبوده و یا فرصت بیشتر میخواهند و یا به مردم خود ایراد میگریند ولی مردم یک سرزمین نمیتوانند از آنان پیروی کنند چرا ،چون" مردم محدود به خاکشان هستند ،محدود به سرزمین پدریشان هستند ،محدود به امکاناتی هستند که دولت فراهم میکند "
رضا
اگر همه نظامهای سقوط کرده و حکومتهای نابود شده و همه گروههای منقرض شده و همه افراد شکست دیده را مورد بررسی قرار و بپرسید چرا آنها به انحطاط و نیستی کشانده شدند؟ جواب اینست: آنها به گناهان گوناگون آلوده شدند و کسانی برای نجات آمدند اما کشته و حذف شدند و گوش شنوا نبود که همین دلیل برای نابودی و شکست آنها شد.
حمید ناظمی
    
 
کلمات کلیدی :    شاه    محمدرضا شاه    پهلوی    رضاشاه    توسعه    انقلاب سفید    انقلاب    علی موسوی    حزب پان ایرانیست
صفحه اصلی  بازگشت
 
تاریخ آخرین بروزرسانی : دوشنبه 16 مرداد 1396